دست نوشته ها
سیاه مشق هایم را می فروشم


Tuesday, April 08, 2003

بدون شرح، بسط و حتی مقدمه! - شماره دو

همه این ها صحبت ها و ات�اقاتی بود که در ذهنش می گذشتند... . صحبت ها و موقعیت هایی که با دیدن اون عکس در خاطر می پرورد... .

موقعیت به گونه ای نبود که بتونه نوشته اش رو ادامه بده... . این دیالوگ خیالی رو... .

یاد گذشته های مشترکشون ا�تاد. یاد اون روزها که ... . یاد شبگردی هایی که تا به صبح ادامه می یا�تند. یاد عوالم کودکانه، و در عین حال صادقانه ای که داشتند. و... یاد همه آن گذشته هایی که گذشته بودند.

آدمی نبود که بخواد تو گذشته های خودش زندگی بکنه... .

ن�س عمیقی کشید و... به عالم رویا برگشت.
می دونی؟

این نوشته همچنان در دست ساختمان است.

Hamaad  ||  5:40 PM



Thursday, April 03, 2003


می ترسم و می گریزم...
از خودم از تو.

بر� می بارد
بوران است و شب، اسب خشم می دواند...
سرما،
جان از تنم می رباید.

به پناه آمده ام.
رانده ای.. ، کوله بارم مهر،
رهروی باز مانده در راه،
مسا�ری، سوخته از سرمای سرد زمستان.

بر� می بارد...
آسمان در هم می شود و
رعد می غرد.

بگشای در، بگشای...
به پناه آمده ام...
به نیاز...

صدایی نیست.
مهر از این شهر رخت بسته است.

بداهه دیگری، دقایقی پس از پیشین.

Hamaad  ||  7:40 AM


دلم سکوت می خواد
یه سکوت بی اندازه،
یه سکوت بی انتها...

دلم بوسه می خواد،
نرم و نازک،
یه بوسه صادقانه
یه بوسه آتشین...

دلم،
آغوشم،
آغوش تهی مانده ام،
تو رو می خواد، تو نازنین.

بداهه ای نوشته شده در چهارده �روردین 82.

پ.ن. می دونم که خیلی ضعی�ه. می دونم که شعر نیست... . ولی بعد از 3-4 سال احساس کردم که دلم می خواد اینطور بنویسم. و می دونم که اشکالی هم نداره... . وبلاگمه! اختیار دارشم. هرچی رو که دلم بخواد، هر جوری که عشقم باشه توش می نویسم.

یخ ها دارن ذوب میشن. صداشون رو می شنوم. صداشون رو می شنوی!؟ یه چیزی داره تو وجودم جوونه می زنه. یه چیز با شکوه. یه تجربه تازه... .

Hamaad  ||  7:15 AM



Sunday, March 30, 2003


خاطره مبهم - یازده (هزارتوی ابهام - ص�ر)

به مرغ دل ات اجازه بده که آسوده پر و بال بگشاید و تعجیل نیز هم مکن. این زمان و زندگی از آن توست و من.


تو و من هنوز بسیار مانده است که ندیده ایم و باید که ببینیم. نبوییده ام و باید که ببوییم. تو و من تا که با هم به پیمان بیاییم بسیار هم آغوشی هاست که باید تجربه کنیم و بسیارانی که باید در آغوششان بگیریم و خود را به آزمونشان بیازماییم.


بسیارانی را شاید در آغوش بگیریم و بگرییم.


گل من، زیبا، اگر من تو می خواهیم زندگی را آن گونه که به واقع شاید بیازماییم، و طعم لحظه لحظه های زندگی مان را چنان که هست و باید مزه اش کنیم. گریزیمان از این نمی باشد. ... .


آره دوست من. یه روز که تنم در تب و جانم در آتش عشق او می سوخت، به خانه ام خواندمش.


هماد با صورتی نتراشیده و ظاهری ناآراسته به کنارش در آمد و چنان تنگ در آغوشش گر�ت که... . به رسم معمول چراغ ها را خاموش کرد و ... .


خاطره مبهم - دوازده (هزارتوی ابهام - یک)


این نوشته در دست ساختمان است.


خاطره مبهم - سیزده (هزارتوی ابهام - یک)

نه، من باور نمی کنم. به من نگو که همه آن چیزها که میان من و تو گذشته است خوابی بوده است و رویایی... . گل من، آن بوسه ها، آن آتش که با هر بوسه ات به جانم می زدی، و آن گلخنده لبخند که به لب می نشاندی و برق چشمانت که خود بی خودم می کرد و هوش از سرم می پراند، خواب و رویا نبوده است. از من مخواه که چنین پندارم.


هماد، پشت میز کارش نشسته بود. چراغ مطالعه اش کاغذ پاره ای، را روشن می کرد، و بر آن، قلم و دست هماد تصویر دخترکی نازک اندام را نقش می زدند. دست، لحظه ای از حرکت ماند و هماد با خود گ�ت: "باز هم صحنه وداع!؟ خسته ام، پی کسی ام که بیابم، نه آن که روی از من گردانده است! چرا این نیز رخ به من ننمود!؟ این که هستیش از من است."


گل من، نازنینم، انتخابی کرده ای، پای به راهی نهاده ای. به امیدم که در این راه که می روی مو�ق باشی. دوستت دارم.


می دونی دوست من!؟ هیچ زمان کسی را که همه بود و نبودش در من و خواسته هایم خلاصه شود نخواسته ام. بزرگترین و گرامی ترین حق انسانی، حق انتخاب اوست. من انسانی به تمامی می جویم. چنان که گلم بود.


خاطره مبهم - چهارده (هزارتوی ابهام - دو)

دست و قلم در کار نقش زدن بر کاغذ پاره ای دیگر بودند و هماد در اندیشه... . میزی رو در پارکی شناس یا ناشناس، در یه کا�ی شاپ، یا شاید "همان" میز که در دانشگاه او بود و از همه میزهای عالم جدا به خاطر آورد. پشت اون نشست و... .


گل من، شیرینم، نازنینم، خاطره مبهم را، تجربه ام را، داستانم را که در وبلاگم می نویسم به رسم هدیه آورده ام. تح�ه ای و هدیه ای که امیدوارم بپذیریش. بخوان، بیاندیش و پاسخم بگو. اگر که بخوانی بی کلامی خواهی یا�ت که از تو و خود گ�ته ام، از عشقم و از همه آنچیزها که در دل و ذهنم می گذرد.


"نه... . نه... . این گونه ره به هیچ کجا نخوای برد." ندا آمد.


لختی بر کاغذی که بر آن نقش می زد و نقش نیم کشیده آخرین خیره ماند. کاغذ را برداشت و به چراغ مطالعه ای که بر میز بود تکیه داد. بر کاغذ دیگری نوشت. "نامه ای به دوست عزیزم، غریب آشنا - شماره دو" و چنین نوشت.


"دوست عزیزم، غریب� آَشنا، من و تو هنوز �رصت آن را نیا�ته ایم که یکدیگر را، چنان که باید بشناسیم. بی پرده بگویم؛ از همان روز اول که تو را دیدم نوری در دلم تابید و با تو به مهر آمدم. هر زمان که به تو می اندیشیدم، هر زمان که در خاطر می آوردمت، همه تنم را شور و هیجان غریبی در می نوردید.


دوست عزیزم، غریب� آشنا، من پسری جوان و بالغم، و تو دختری زیبا، خوش اندام و زیبا رو. این بسیار طبیعی ست که یک نگاه تو، یک گوشه چشمت و هر کرشمه و ناز و ادایت هوش از سرم بپراند. و این واقعیتی ست که تو و من در جامعه ای مدرن، و در چهار چوب معیارها و سلوکی عقلانیت یا�ته زندگی می کنیم.


عصر و دوران دل به گوشه چشم یار بستن، دل به کمان ابروی و بالای بلند او بستن، چشم بستن و در دایره بسته پرورده های ذهن و رویا عاشق شدن گذشته است. دوست من، غریب� آشنا، دلم را به تیر نگاهت شکار و رام کردی. دل داده ات هستم. و امروز می خواهم که دعوتت بکنم به صر� چای یا قهوه ای. به دنبال بهانه ای می گردم که در اجتماع ببینمت و گونه سلوکت را بشناسم. می خواهم که گ�تنی هایت را بشنوم و ... . می خواهم که برایت از علایقم بگویم.


شاید که پیش آمد و آغوش گشاده ام تهی نماند. شاید که پیش آمد و بوسه هایی هم بر لب و گردن و گونه هم زدیم. شاید که پیش آمد و ... ."


لباس هایش را به دقت اتو کرده بود، ندا آمد: "هیچ وقت �کر می کردی شمع هم عاشق پروانه شده باشه؟"


هماد، لختی تامل کرد، از


این مجموعه از نوشته ها به شدت در دست ساختمان می باشند!!!

Hamaad  ||  6:11 AM



Friday, March 28, 2003

بدون شرح، بسط و حتی مقدمه! - شماره یک

سين: زنده باشي پهلوون. به چي نيگا مي کني؟
جيم: به دور دست دور. به ا�ق بي انتها. به دنيايي که الان زير پامه و به... . لختي تامل مي کنه و با صدايي کمي عميق تر و آروم تر ادامه ميده به گذشته اي که گذشته و به آينده اي که نرسيده.
سين: تو گذشته و آينده چي مي خواي؟ چي گم کرده اي؟
جيم: خودم رو، آزاديم رو. آزادي اين که وقايع رو خودم ببينم و اون چه رو که مي بينم خودم تعبير کنم. خودم تحليل کنم. خودم ت�سير کنم. آزادي اين که بتونم راجع به اون چه که در اطرا�م مي گذره خودم �کر کنم و روايت خودم رو از وقايع داشته باشم.
سين: آزاديه...؟
(نذاشت حر�ش تموم بشه) جيم: آزادي اين که به قضاوت وقايع بپردازم بدون اين که ديگري رو قضاوت کرده باشم، يا اين که مورد قضاوت ديگري قرار بگيرم. آزادي اين که بتونم برابر قضاوت هاي خودم عمل کنم.
سين: چه کسي، چه چيزي تو رو به بند کشيده که نتوني...؟ (اين بار به عمد سوال رو ناتمام گذاشت و با صداش بر تعليق سوال ا�زود.)
جيم: مي دوني؟ اين که کسي به هر ترتيب و به هر بهونه اي آدم رو در يه انتخاب دوگانه ص�ر يا يک، بود يا نبود، اين يا اون، ... قرار بده توهين آميزه. اين چيزيه که من رو به بند کشيده. اين اون چيزيه که ... .
و بعد ادامه مي ده که: نمي دونم. شايد �قط خيلي خسته ام. آخه مي دوني؟ اين روزا �شار کار و درس و زندگي و کار و ... مي �همي که چي مي گم. خلاصه �رصت خلوت کردن باخودم رو از دست داده ام. دلم مي خواد اينجا که نشسته ام، به دور از همه اون بايدها و نبايدها، به دور از همه اين قيد و بندهايي که به عنوان نرم هاي اجتماعي، قوانين مدني، تعهدات انسان مدرن يا از همه بدتر! به دور از آدم هاي سلطه گري که خودشون رو به آدم تحميل مي کنند و با سلاح ويرانگر قرار دادن ا�راد در انپاس اخلاقي و ... آدم را به بند مي کشند... چند وقتي رو براي خودم آزاد و تنها باشم.


نه. اين ديالوگي نبود که احتمال وقوع داشته باشه.


- ؟: نه خسته.
جيم: همچنين.
هر دو با هم مدتي در سکوت به ا�ق بي انتها خيره بودند.
- ؟: قشنگه.
جيم: هاي..اوهوم... .
- ؟: دلتنگه. نه؟
جيم: نمي دونم... .
- ؟: به چه �کري؟
جيم:‌هيچي. ... . (معلوم بود که مي خواد يه چيزي بگه.)
- ؟: چي شده؟ کشتيات ...
جيم: اينجا اومدم که سوال و جوابي نباشه... . اينجا اومدم که با خودم تنها باشم. سوالايي که تو مي کني يه جور تجاوز به حريم منه. تجاوز به خلوت تنهايي من.
- ؟: مي بخشيد. به آرومي از کنارش بلند ميشه و ميره که کمي اونورتر به بقيه بپيونده.


ولي نه. اين هم اون ديالوگ نيست.


يه گوله بر� بر مي داره و جوري پرت مي کنه که با کمي �اصله از کنار گوشش رد بشه. مي دونست که متوجه گوله بر� شده، ولي به گلوله بي اعتنايي کرده بود. �هميد که مي خواد تنها باشه. به خواسته اش احترام گذاشت و حتي نزديک هم نشد که مبادا خلوتش رو به هم بزنه. ر�ت و گوشه ديگه اي نشست. روی یه تخته سنگ.
ا�ق پیش رو �راخ بود و زمین بکر پیش روش دامن گسترده بود. بر� همه جا رو س�ید پوش کرده بود. عجب وسوسه ای... . تو انتخاب جا دقت کرده بود که خلوت تنهایی اون رو به هم نزده باشه. نشست و دستی به بر�های کنار پاش زد. گوله ای درست کرد. خواست که بیاندازدش...، پشیمون شد. به گوله بر� خیره شد. سرد بود و دستهاش از شدت سرما سرخ شده بودند. از خودش پرسید: "چی شده که اون اینطور به �کر �رو ر�ته؟" و ... . موقعیت بدی بود. احساس می کرد که داره میون دو خواسته له میشه. یا شاید داره میون دو خواست متضاد کشیده میشه. تو خیالش پرسید: "چی شده ر�یق؟ چرا گوشه گر�ته ای؟ تو هم محو این زیبایی بی انتهایی؟ می دونم. ولی بگو ببینم که به چه �کری که اینطور توی عوالم رویاییت غرقت کرده!؟"

پ.ن. ادامه داره...

Hamaad  ||  1:46 PM



Sunday, November 10, 2002

به امیدم که شعله های عشق� مان را
شادی ها و نشاطمان را
چون خورشید
- بلند و گرم -
بر دشت زندگی مان بتابانیم.

آبان 81 - با الهام از نوشته هایم بر کاغذ پاره ای از میان کاغذ پاره های به یادگار مانده ام از سالیان پیش.

Hamaad  ||  3:26 AM



Thursday, November 07, 2002

بر کاغذ پاره ای بی تاریخ و نشان نوشته بودم:

سوز سرمای زمستان را
- بسی ا�سوس -
در ن�س های خسته ی خرده سال ژنده پوشان شهرم
شنیدم من.

گشودم چشم... .
شهر، محو مه غبار مرگ.
آسمان، تیره گون.
ا�سون شب، مستولی بر شهر.
سایه ها حاکم
کومه ها ویران... .

احتمالا سال 75 یا 76
پ.ن. اون شب رو خوب به خاطر دارم، از آن شب خاطره تلخی با من است.

Hamaad  ||  4:09 AM



Monday, November 04, 2002

دو کلوم در خصوص خاطره مبهم

دوستان عزیز، با توجه به صحبت های پراکنده ای که با بعضی از شما دوستان داشته ام، به نظرم رسید که بهتر خواهد بود اگر چند نکته ای رو در خصوص این داستان به صراحت توضیح بدهم.

داستان "خاطره مبهم" به طور خلاصه یه داستان بسیار ساده عاط�ی در بیان احساسات و ا�کار پسری بیست و پنج - بیست و شش ساله است. کاملا عیان و مشخص هم هست که این پسر خود من هستم. (جای انکار نیست.)

به طور کلی این داستان چیزی ست شبیه به یک د�تر خاطرات با دو راوی (اول شخص و سوم شخص) و سه مخاطب (دو مخاطب مت�اوت دوم شخص و یک مخاطب سوم شخص). تغییر راوی های داستان، و مخاطبین آن تنها با نثرهای مت�اوتی که به کار گر�ته شده اند قابل تشخیص می باشند.

محور داستان را تجارب مشترکم با یکی از دوستان عزیزم که از نظر عاط�ی به شدت به او گرایش داشته ام (یا دارم) قرار داده ام و به نیت پاسداری از حریم خاطراتی که تنها به من و او تعلق دارند، این داستان را به خاطراتی از دیگر تجارب عاط�ی ام، و یا بعضا داستان ها و موقعیت هایی کلا خیالی پیوند زده ام. (که این مهم بر ابهامات این خاطره ا�زوده است.)

سعی من بر اون بوده که این نوشته در حد امکان �اقد هر گونه ساختار از پیش طرح ریزی شده ای باشه و دقیقا همپای �راز و نشیب های طبیعی زندگی و احساسی خودم شکل بگیره. طبیعی ست همونطور که مقدمات داستان (این نوشته) دارای ویژگی هایی از پیش طرح ریزی شده بوده است، هر زمان هم که احساس کنم هنگامه اش �را رسیده است، پایانی برای این داستان طرح ریزی، خواهم نمود و از آن گاه به بعد، چنان که طرح ریخته ام خواهم نوشت. تا به آن لحظه از هر طرح پیش نوشته و اندیشیده ای گریزانم و خود را به جریان وقایع و بهانه ها برای نوشتن خواهم سپرد. (همچون بهانه ای که در نوشته ام خطاب به "شوان" برای خاطره مبهم هشت به آن اشاره کرده ام، و البته مرا با دشواری بسیار روبرو کرده است.)

همچنین، چنان که عیان است در نوشته ام بسیار متاثر از داستان "شازده کوچولو" اثر سنت اگز دوپری و مجموعه "سکوت سرشار از ناگ�ته هاست" سروده خانم مارگوت بیکل، به ترجمه احمد شاملو بوده ام. غیر از آن هم جای جای نوشته هایم به اشعار و داستان هایی اشاره دارم که در حد امکان در خود متن داستان به مرجع آن اشاره خواهم نمود. (چنان که پیش تر نیز در مورد اشعار اخوان و نیما مسبوق به سابقه بوده است.)

در پایان تنها لازم می دانم که اعترا� کنم: سبک و سیاقی که برای نگارش این داستان برگزیده ام برایم تجربه ای بدیع و در عین حال بسیار دشوار است. امیدوارم که از عهده اش بر آیم.



خاطره مبهم - ص�ر

چه مقدمه ای بهتر از شعر� نیما، خاطره ای مبهم، می تونستم پیدا کنم؟

در د�تر من به روی اوراق زیاد
سطری ست نوشته با خطی نوع دگر
آن سطر به بر نه حر� دارد نه نقط
از بهر ادای معنی خود، نه صور.
دارد در بر هر آنچه دارد به درون
دارد به درون هر آنچه دارد در بر.
ای بس که بر آن می نگرم من حیران
بین من و اوست پرده ای پیش بصر
می بینم و هیچ دم نمی آرم زد
می خوانم و نشناخته کس از چه گذر.
داریم به هم هزارها راز و نیاز
با من دارد هزارها ن�ع و ضرر
این سطر عجب به د�تر من باشد
یک خاطره مبهم، اما دلبر.

آره... . تقریبا داستان یه همچین چیزاییه. البته تقریبا! ... . وقتی داستانی رو می خونی باید به خاطر داشته باشی که در هر داستانی �قط رگه هایی از واقعیت رو می شه پیدا کرد. �قط رگه هایی از حقیقت! از داستانها نباید بیشتر از این انتظار داشت.

امیر کوچولو رو که به خاطر میاری؟ من هم مثل اون واسه خودم گلی داشتم که عطرآگینم می کرد. گلی که دلم رو روشن می کرد. و گلی که رنگین تر، بهتر و زیباتر از هر گل دیگه ای بود.

امیر کوچولو برای اینکه به گلش برسه باید س�ر می کرد. آخه می دونی که عشق مرکب حرکته...! عشقی که حرکتی با خودش نداشته باشه محکوم به �ناست! و حرکت، بی اونکه عشقی در سینه داشته باشی، ملال انگیز ترین نوع زندگیه.

حر�ای روباه رو یادته!؟ می گ�ت: "جز با دل هیچ چیز رو چنان که باید نمیشه دید. نهاد و گوهر رو چشم سر نمی بینه!" می گ�ت: "آدم �قط از چیزهایی که اهلی می کنه می تونه سر در بیاره!" و راست هم می گ�ت!

اینجا اصلا راجع به اهلی شدن خودم یا گلم حر�ی نمی زنم. آخه ترسناکه! بار مسوولیتش سنگینه، و خیلی وقتا هم اصلا نمیشه قضاوت بکنی که بالاخره اهلی شده ای یا نه؟ یا اهلی کرده ای یا نه!؟ اینجا از س�ر حر� می زنم. از خاطره ای مبهم. از چشمی که به در دارم و گوشی که به انتظار صدای او سکوت همه لحظه ها را می نیوشد! از عاشقی که پی گل از دست ر�ته ای، نسیم را با همه وجود در می کشد و می بوید.

دلم می گ�ت که این گل زیباترین و نیکوترین گلی ست که تو همه عالم پیدا میشه. زیباترین و نیکوترین گل همه عالم بود! در این مورد تقریبا با اطمینان حر� می زنم. اینجور مواقع کمتر پیش میاد که دل آدم اشتباه بکنه! بهش خیلی خوب میشه اعتماد کرد. من به دلم اعتماد کردم. به دلم اعتماد دارم و به نیکویی گلم ایمان!

بذار یه چیزی رو بهت بگم: "زیبایی و نکویی رو هیچ وقت نباید پنهون بکنی"، ولی اگه خواستی راجع به اون صحبت هم بکنی باید خیلی خیلی با احتیاط باشه! آخه خودت که می دونی، همه سوء ت�اهم ها زیر سر زبونه! این رو هم روباه می گ�ت. یادت میاد!؟

ای کاش من هم اون موقع حواسم رو به این نکته جمع می کردم. شاید در اون صورت همه چیز این داستان �رق می کرد و ... . به هر حال در مورد این خاطره مبهم بیشتر خواهم نوشت.


خاطره مبهم - یک

امیر کوچولو از یه سوء ت�اهم حر� می زد. اون می گ�ت: "حقش بود به حر�اش گوش نمی دادم. هیچ وقت نباید به حر� گل ها گوش داد. گل را �قط باید بویید و تماشا کرد. گل من تمام اخترکمو معطر می کرد گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. قضیه چنگال های ببر که اون جور دمغم کرده بود می بایست دلم رو نرم کرده باشه... . اون روزها نتونستم چیزی ب�همم. من بایست روی کرد و کار اون درباره اش قضاوت می کردم نه روی گ�تارش... . نمی بایست ازش بگریزم. می بایست به مهر و محبتی که پشت آن کلک های معصومش پنهان بود پی می بردم." بعد هم در میاد که: "گل ها پرند از این جور تضادها. اما من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش رو بدونم!"

این واقعا اعترا� غم انگیزیه، ولی خوب حقیقت داره. متاس�انه من خیلی خیلی خام تر از اون بودم که راه دوست داشتنش رو بدونم! می دونی؟ وقتی کسی به تو محبت می کنه و بی دریغ مهر می ورزه، تو باید خیلی قدر ناشناس و بی مقدار باشی که مهر و محبتش رو بی پاسخ بذاری. اشتباهی که دیروز از من سر زد و امروز از اون سر میزنه.

اونچه رو که از من سر زده به گردن می گیرم. اشتباه کردم و سر بهانه تراشی هم ندارم.

کینه ام به دل مگیر گل من، از من مگریز! که مسا�رم و پای در راه دارم. نه آن مسا�ر که توشه برگیرد، بار س�ر بندد و به دیگر مکان مسکن گزیند. مسا�رم که راه و رآی خویش شناسم. مسا�رم و توشه ام امید که دیگر بار به کنارت در آ�یم، هم آغوشت پرواز اعتماد را تجربه کنم و راز ناگ�ته با تو باز گویم. اعتماد کن! ... اعتماد ... .


خاطره مبهم - دو

از کجا که من درست، و درست تر از همه می اندیشم!؟ از کجا که تو...!؟ او...!؟ داوری کار ساده ای نیست. بسیار گ�ته اند، می گویند و خواهند گ�ت. بگذار بگویند... .

داوری کار ساده ای نیست. بدون حب و بغض و دوستی و دشمنی حکم دادن کار ساده ای نیست!

آه... . دوست من، من و او چه آسان از هم رمیدیم. هر یکی به کنجی خزیدیم و یکدیگر را به قضاوت نشستیم. بر صورت هم نقاب بد کاری زدیم و ندانستیم که حقیقیت را در دام اوهام خود ساخته به بند می کشیم. چشمانمان را �رو بستیم که چراغها و نشانه ها را نبینیم.

حصر و سکوتی که امروز ماراست به دست خود برای خود آ�ریدیم. و خدا می داند که هم او، و هم من، می دانیم که عشق ما نیازمند رهایی ست.

گل من، می آزارمت. می آزاریم.

چون شد که از هم جدا ماندیم؟ راه بر ما کدامین راهزن بست؟ پیک ها روان کردم. پیک ها �رستادی. این دیوارهای بی اعتمادی را کدامین معمار بد نهاد بنیان کرد؟ چون شد مارا؟ از چه اینیم؟ دورمانده از هم.

حاکم تویی. محکوم منم به اتهامی که خطا از من است. حکم: ندانی!
حاکم منم. محکوم تویی به اتهامی که خطا از تو است. حکم: ندانم!


خاطره مبهم - سه

آره... . خلاصه امروز حال و روز ما اینه. پای صحبت من که بشینی از �راق اون نالانم و پای صحبت اون که بشینی... . من گناه اون رو می شمرم و اون گناه من رو... . و در خلوت، من کرده های خود را به خاطر می آورم و خود را ملامت می کنم که از چه این بد کردم؟ و او هم.

شعر که می خونی می بینی بیشتر اشعار عاشقانه ما گلایه از دوری و �راق معشوقه. نکنه که این تو خونمون باشه!؟ نکنه ما جز این رو بلد نباشیم. نکنه برای ما عشق اونه که به اون نمی تونیم برسیم؟ نکنه عشق برامون اشک ریزون بر مزار خاطرات باشه!؟ ... . باور کن که معاشقه کردن خیلی هم دشوار نیست. عشقی که بی تردید زیباترین و دلپذیرترین عاط�ه انسانیست. می تونه به سادگی عادات هر روزه مون باشه، مثلا: "هر روز سلام و پرسش و خنده، هر روز قرار روز آینده." که اخوان می گه. مثل یه شاخه گلی که به محبوبت میدی.

یادت میاد اونروز رو که اومده بودم دانشگاه دنبالت!؟ شبش تا صبح مشغول حموم کردن و ریش تراشیدن و اتوی لباس و تدارک ابزار پذیرایی و ... بودم. و از صبح (همون موقعی که امتحانتون شروع می شد.) آمدم پشت در دانشگاهتون وایسادم که یه وقت �رصت دیدنت رو از دست ندم. اون موقع �همیدم که اخوان انتظار "لحظه دیدار" رو چه خوب تصویر کرده. ولی تو محبت من رو ن�همیدی.

آره دوست من... . داستان من و گلم اینجوری بود.

یادم میاد یه روز چهارشنبه، عصری حدود ساعت هشت بود که موبایلم زنگ زد. یکی از دوستام بود که می گ�ت: "هماد چندتا بلیط برای حوزه هنری دارم. برای همین امشب ساعت نه. تو هستی!؟" بی درنگ گ�تم که آقا من دو تا بلیط می خوام. تل�ن رو که قطع کردم دو دل بودم که به تو زنگ بزنم یا نه!؟... . به هر حال دلم رو به دریا زدم و به موبایلت زنگ زدم. دوره امتحاناتت بود و خیلی ناامید بودم که تو بیایی... آخه اون موقع حتی شبها online هم نمی شدی. چه گرم و صمیمی پای تل�ن صحبت می کردی؟ ... .

... چقدر من احمق بودم! �رصت به این خوبی رو از دست دادم! �کرش رو بکن... . تو می آمدی و من دعا می کردم که به برنامه دیر برسی. �یلم شروع می شد و ما که پشت در مانده بودیم برای گذران وقت در تاریکی شب قدم می زدیم و آسوده خاطر از اینکه سیاهی شب سرخی گونه ها و هیجان چشمهامون رو پوشونده راجع به همه چیز با هم حر� می زدیم. بعد من تو رو به صر� یک قهوه دعوت می کردم و ... . عجب �رصتی رو از دست دادم... .


خاطره مبهم - چهار (حال مبهم - ص�ر)

در بندم نخواهی دید. به بند، نخواهمت کشید. نمی خواهمت چون کبوتر جستن و ... چرخی و ... باز آمدن در بند عادت. رها، ا�راشته می خواهمت. گزینش گر.

در بند نمی آی�م. به بند نمی کشم. دل داده ات هستم و همه وقت به این امیدم که دلت با من دگر بار به مهر آ�ید.

گل من، کرده ام را چشم بپوشان و از چشمه مهرت سیرابم کن. نیک می دانم که رنجیده ای. حق با توست. بد کردم. آنچه کردم رسم دل دادگی نبود. بندی بند خود بودم و در دام خود بینی اسیر.

دلداده، خود را بگشاید، تواضع پیشه کند و سخن سخت به معشوق نگوید.

...
در خاطر ندارم که با تو هیچ از عشق گ�تم!؟ از مهری که در دل با تو دارم. از آنچه کردی و شیرین بود چون شهد. از آنچه نکردی و در دل آرزویش را داشتم!؟...

به هر وص�، گذشته ها گذشته... . از گذشته ها و بوده ها زیاد گ�ته ام. گذشته کوتاه ولی شیرینی که با هم داشتیم همیشه به عنوان خاطره ای مبهم اما شیرین تو دلم خواهد ماند. ولی برای آنکه بتوانم زنده و بر پای بمانم، چشم از گذشته (گرچه شیرین، گرچه تلخ) بر می گیریم و در ابهام آینده به دنبال تجربه ای می گردم که بسازم. این رسم جوانی ست که ما بیش از آنکه خاطره بخواهیم نیازمند رویاییم.

و خدا می داند که امیدوارم، تجربه ام، تجربه ای با تو باشد. ("حال" مبهمی دارم)

یاد داری که سر هجرت داشتم؟ از کاروان باز مانده ام. مرکبی نیست که به مقصدم رساند. و تو نیک می دانی که من مرد س�رم. مسا�رم، نه آن مسا�ر که توشه برگیرد، بار س�ر بندد و به دیگر مکان مسکن گزیند. مسا�رم که... .

نمی دونم... . مطمئن نیستم... ، ولی شاید یه روزی پیش آمد که با هم راجع به همه چیز م�صلا حر� بزنیم. من و گلم رو می گم. اون روز رو امیدوارانه، به انتظارم.


خاطره مبهم - پنج (حال مبهم - یک)

سلامی در پیش است. آغازی دگر باره شاید، یا که باور یک اتمام. "جمله" را "نقطه" پایان است. مهری که در دل نه�ته باشد را هم، آیا پایانی هست!؟

گذر سخت است و دشوار. راه از بیراه ناپیدا. کوره راهی ست صعب. لیک، کور سوی امیدی ست که می بردم با خود. ره توشه ام مهر است.

دعوتم را بپذیر. قهوه ای میهمانم باش.


خاطره مبهم - شش (حال مبهم - دو)

چقدر دلم برات تنگ شده... چقدر تشنه ام... . تو هنوز همونجایی؟ میون ستاره ها. ... دارم میام که آسمون رو نیگا کنم. ستاره هایی رو که تو رو در میون گر�ته اند. ... . برام چند تا ستاره میندازی پایین؟ ستاره ها بوی تو رو میدن.

میام که آسمون رو نیگا کنم، و به بهونه آسمون، تو رو... .

همه جور ستاره ای هست. به آسمون نیگا کن. اون ستارهه، ستاره ای که به دل من می خنده، ستاره ای که در شب های نمور و غم گر�ته تنهایی یاد و خاطره اش مونس دلم میشه و در گذر از راه ها، آرزوی دیدنش امید دلم میشه و راهنماییم می کنه. ستاره ای که رازی به بزرگی حقیقت یک انسان رو در خودش نه�ته داره. اون ستاره منه! دلم می خواد ستاره ام رو ب�همم. ازش سر در بیارم.

- آدما �قط از چیزایی سر در میارن که ... .

اگه می خوای به یه ستاره انقدر نزدیک بشی که بتونی به راز درونش پی ببری، راهش اینه که یه کاسه آب برداری و ... جلو آسمون به انتظار بشینی. اونوقت یواش یواش بی اون که خودت متوجه بشی یه ستاره میاد بر� دلت لونه می کنه. �قط باید حواست رو کاملا جمع کنی که اگه شانست زد و ستاره ای اومد و اونجا خونه کرد، بار مسوولیتت صد برابر بیشتر میشه. باید خیلی مواظب باشی. آخه یه تکون بی جا، یه حرکت ناخواسته، ممکنه ستاره ات رو انقدر برنجونه که برای همیشه از پیشت هجرت کنه.

کاسه آبی با خود دارم. بیش از اینم تشنه مخواه، که هر بیابان چاهی در خود دارد. جرعه ای آب میهمانم کن.

برای تشنه نموندن یه جرعه آب کا�یه. یه جرعه آب پاک، که از یه چشمه کوهی در بیاد، کا�یه که همه جسم و روحت رو سرشار از طراوت و تازگی بکنه. ولی بعضیا �کر می کنن یه جرعه ک�ایت تشنگی شون رو نمی کنه. معلوم نیست که اونا از خودشون چی می خوان، چه انتظاری دارن. چه چیزی می تونن به دیگری هدیه بدن و از هر لحظه زندگی چه جوری می تونن بهره ببرن. بعضی، هر چی که داشته باشن کم دارن. بعضی نمی دونن که چطور می تونن سیراب بشن.

گل من، شیرینم، اگه بخوای، حاضرم که چون �رهاد دل سنگین کوه رو بشکا�م، به امیدی که رودی شوم تا ریشه هایت. ولی به یقین باش که انجام من، مگر انجام �رهاد است. که عشق مرکب حرکت است، نه مقصد حرکت.


خاطره مبهم - ه�ت (حال مبهم - سه)

به انتظارم. تل�نی، نامه ای، نشانی، یا... پیامی... .

ه�ته پیش بهانه ای جستم و به دیدارت آمدم. هماد، نا آراسته و آش�ته حال بود. در ذهن با خود جدل داشت و بر لب با تو سخن. دلش می خواست بر زمین پای بکوبد و بر آسمان دست بیا�شاند. تار عاشقیش از میان برکشد و... .

دستی به پیش برد. دست پس کشید. کوله بر زمین نهاد و ... .

می خواهم که به رقص در آیم و به رقص ات بخوانم. گل من بپذیرم از این سان که منم.


خاطره مبهم - هشت (حال مبهم - چهار)

در دل با تو به رقص و در خاطر آزرده و دردمند از نامردمی های آنان که با همه چیز و همه کس به ستیز اند. آنان که "کلام" را حرمت نمی دارند و ... .

بر بلندای تپه ای ایستاده ام. و از آنان که بسیار محترمشان می داشته ام کسی بر بلندایی دیگر.

صبحی برخاستیم و پرچم کین برا�راشتیم. بی اینکه بدانیم از چه!؟ به کدامین بونه و در تقاص کدامین گناه کرده یا ناکرده با هم به ستیزیم؟ از چه بر هم خشم گر�ته ایم!؟ از آن دور که باد کلاممان را می ربود به دشنام و ناسزا یکدیگر را نامیدیم. نه پی آن بودیم که یکدیگر را ب�همیم، نه که دیگری را شنوا بودیم.

با یاد داری که می گ�تم از آنان که همه وقت در ستیز اند و رسم مهر ورزیدن و به مهر زیستن نمی دانند ناخشنودم!؟ دیگر بار تجربه ای از این گونه با من است. و بسا ا�سوس که من خود از اینان شده ام.نه او را می �همم و گ�تنی های دل اش را می شنوم و نه او ناگ�ته های مرا شنواست.


خاطره مبهم - نه (حال مبهم - پنج)

... گونه ام مرطوب، آسمان �را دست مَه آلود و زمین زیر پایم گ�لین است. باد با من به نجوا می گوید که پای در راه داری. خوش خبر باشی دوست من.

خوش خبر باشی باد.

یار من قلم به دست گر�ته است که آینده را خود رقم زند. یار من رنگ زندگی اش را خود می گزیند. این دوست ... .

زندگیت خوش الهان باد ای گل. تو هنرمندی. بومی که به تو سپارده اند را به رنگ و نقش و طرح می آرایی و ... .

نمایشگاه!؟ کی!؟ کجا!؟ اخبار مو�قیت هایت را با باد بگو. او برایم از تو و مو�قیت هایت داستان ها دارد. هر شب او ... باد ... . برایم از تو خواهد گ�ت. از �رازها و نشیب ها که یک به یک خواهیشان پیمود. و به یقین باش که در این گذر تنها نخواهی بود. گذاری که به گام های استوار و مسوولانه خود خواهیش پیمود. و در این گذار هماره با یاد بدار که پَر� من همان نجواهای توست با باد.

سیمرغ ن�یَم، لیک تا آن کجا که تو باشی بی بال و پَر، پَر خواهم کشید. به تحسین تو�یقی یا به نیت هم گامی در راهی. تردید مکن.

... دوست من، کاسه ام در دست به انتظار آمده ام. گونه ام مرطوب، آسمان مَه آلود و زمین گ�لین است. آینده همواره در ابهام بوده است و همین رمز و ابهام اش هم هست که به آن، این گونه شگ�تی بخشیده. و چه زیباست که می شنوم تو تصمیم گر�ته ای که ساز� خود ساز کنی.

بنواز دوست من، که ساز تو خوش نوایی دارد... . بنواز.


خاطره مبهم - ده (حال مبهم - شش)

یادت میاد اون روز رو که دل به دریا زدم!؟ اون لحظه ای رو که به مرغ دل هماد اجازه دادم بی واهمه بال و پر بکشه و به دریای زیبایی و لطا�ت وجودت تن بسپاره!؟ عنان از عقل گر�تم و دل به باد سپردم. اون زمون همه تنم در آتش اشتیاقی شیرین می سوخت.

گل من، من و تو به هم بسیار بخشیده ایم. و او را شکر که هنوز بسیار داریم برای ببخشیدن. به چشم هایم نگاه کن. نیازم را، آتش درونم را نمی بینی!؟ عطش و تشنگی ام را... .

تشنه!؟
گل من، زیبا، گ�تم که تشنه ام!؟...
خطا کردم!... در تب می سوزم!!!... . همه جانم در آتش می سوزد... .
تشنه ام!؟... آن بوسه ها، آن لبخند، و آن نگاه که مرا مست می کند، می بردم از خود، آن بوسه ها، لبخند و آن نگاه، همان ها که آتش می زنندم بر جان، و هم خود آن ها که سخت تشنه شان هستم، همان ها که هر چه بیش از چشمه شان نوشم تشنگی ام �زونی می گیرد، چنان آتش بر جانم زده اند و می سوزانندم که دیگر هیچ درمانیم مگر هم ایشان نخواهد بود. گ�تم که تشنه ام!؟ این گ�ته خطاست... .

اما گل من. این زمان، دیگر بار گاه تصمیم گیری ست. گاه خطر کردن است و دل به دریا سپردن. همان گاه است که به مرغ دل ات اجازه می دهی که پر بگشاید و به امیدی که تا به آسمان اوج بگیرد، یا که از او می خواهی که در آن کنج ایمن باز بماند. این زمان است که باید با خود به یقین آیی که از زندگی ات، از لحظه لحظه های امروز ها و �رداهایت چه می خواهی!؟

این نوشته همچنان در دست ساختمان است. اما از این به بعدش را در پاره ای دیگر خواهم نوشت.

Hamaad  ||  12:24 PM



Friday, November 01, 2002

شاهين عزيز،

از زماني که با «دلتنگستان» ات آشنا شدم ديري نمي گذرد، ولي در اين دوره کوتاه خواندن نوشته هايت از جمله شيرين ترين برنامه هاي روزانه ام بوده است.

امروز که به ديدار وبلاگت آمدم، نوشته بودي:
کمکي از شما نمي خواهم...
سکوت ، بهترين مرهم همدردي است.

خواسته ات را محترم مي دارم و در سکوت برايت مي نويسم تا بداني که اين احساس و خواسته را با همه وجود درک مي کنم. درک مي کنيم.

گاه لازم است که به کنجي پناه ببري، با خود به خلوت در آيي و آنچه را که گذشته است در ذهن با خود به قضاوت بنشيني. خوش و ناخوش گذشته ات را مرور کني به اميدي که در کشاکش اين س�ر و مکاش�ه راه و بي راه رسيدن به آينده خواسته ات را باز يابي، باز شناسي.

خواسته ات و حالت را مي �هميم و محترم مي داريم. تنها اين را بدان و به يقين باش که به هنگام قدم بر داشتنت بر مرز، آن زمان که اضطرابت را پنهان مي کني، شعر مي خواني و گوش به آوازی سپرده اي، کساني به نيت شراکت در دلتنگي هايت، به اميد خواندن نوشته هايت و هم دلي با احساسات و پنداشته هايت به سياحت «دلتنگستان» ات خواهند آمد. بر پهنه آن س�ره دل خواهند گشود و جمله اي به يادگار خواهند نوشت. از آن خاطره اي با خود به يادگار خواهند برد و ديگربار باز خواهند آمد، به اميد خواندن نونوشته اي. نونوشته اي که از عشق و اميد و روح زندگي لبريز باشد. نوشته ای که از عشق و امید و روح زندگی لبریزشان کند.

آن نوشته ات را امیدوارانه به انتظاريم.

آبان 81

Hamaad  ||  3:52 PM



Thursday, October 31, 2002

جمله ای از نامه ام به دختری که بسیار دوستش می داشتم.

"جمله راز زندگی ام در زیبایی و لطا�ت نام گلی کوهی نهان است."

Hamaad  ||  5:38 AM



Monday, October 28, 2002

سوار

چون بر آمد مهر و ...
کاروان راه خود می ر�ت
نرم نرمک، سواری
ره از کاروانیان جدا می کرد. - جدا می ماند -

ا�راشته بر زین بود
لیک،
سیر عالم خیال می کرد.

�را راه کاروانیان
دشت ت�ته
مرگی �جیع را نهیب می زد
"زنهار کاروانیان
تشنگان بسیار ستانده ام!
به نیش مار
جان ها ربوده ام!"

ساربان از پیش می ر�ت و
اشتران
پ�یَش می نواختند زنگ

دشت بیدار
آرام می نمود جان خود بر سوار
�راخنای دشت را
جز کجاوه ای نبودش منظر.

تیر 76

Hamaad  ||  3:56 AM



Saturday, October 26, 2002

بداهه... .

پيشه ام س�الگريست. همه شب تا به سحر به کار گ�لم که س�الينه ای پردازم. پرداخته ام را عزیز می دارم... . لیک، ... هر صبح، سر� گذر، رنج بی خوابی ام، هنرم، را به قیمت تکه نانی به رهگذری شناس یا ناشناس می سپارم.

خواب و بیدار بودم که به دیدارم آمد، پیکری برآمده از من.
- نه از من بود -
پرداخته ای از عالم رویا، که همه وقت از خاک تن خویشتنم می پرداختمش. پاره ای بر آمده از من. پاره ای جدا مانده از تن. یا که من باز مانده از او... .

س�الگری قابلم. س�الینه های خویش بر سر هر کوی و گذر می �روشم. این متاع من است.

از خاک� خویشم به آب� دیده گ�ل وجودش پروردم. گ�ل من آبستن او بود.
به تردید...
دست بر او بردم.
چه نرم.... چه سان نوازشگر... .

س�الگری حر�ه من است... . گ�ل، در کوره پخته آید. مرد در کشاکش دهر...

شب تا به سحر در کار او ماندم. به رقص بودم و انگشتانم بر پیکر او لغزان.
کمی به چپ... کمی به راست...
گاه تا گونه اش بالا. گاه تا سینه اش... یا که ... .

س�ال �روشم. خاک را گل، گل را کوزه می کنم. در بازار شهر...، یا سر هر کوی و برزن... .

پیکره ای خوش تراش بود. آمیخته با من. نه پاره ای از من، یا که من از او.

س�الینه ای دارم. پیشه ام... .

از خود باز آمدم. با او به نیاز آمدم. همه تن در پی او بودم و ... دو بودنمان، باور نمی داشتم. بر من، من می نمود. بی او... بودی در میان نبود.

پرداخته بودمش چنان که مرا در خیال�، بودنی بود� بود. در دام ساخته خویش به یند آمدم.

رویایی بود.... .

با خود آمدم. پیشه ام س�الی گری ست... . برهانیدم... . بگسستم بند مهر... . می �روشم... . خریداری نیست!؟... یا که یاری گری؟...

بی خود باز آمدم، به دیار من. گسسته، باز مانده از خود. به کار گلم. پیشه ام س�الگریست.

آبان 81 - بداهه ای در پاسخ به نوشته یکی از دوستان.

Hamaad  ||  12:53 PM



Thursday, October 24, 2002

ندا

گاه، در پاسخ به ندایی که با من می گوید:
"از برای تصاحب بهترین همنشین،
دامی بگستر،
تدبیری اندیشه کن.
که آهوی گریز پای بخت و اقبال
گرد رخوت پیشگان نخرامد."
آلوده،
در خیال �را راه عزیزم دام می گسترم.
بی آن که بدانم؛ صیادم و دام بنشانده ام؟
یا که خود صیدم و در دامم.

بهار 76

Hamaad  ||  3:08 PM

زندگی

ناپیموده راهی ست زندگی هر کس
که پیمودنش را گریزی نیست.
گذر از امواج طو�انی ست
که گاه
بر �رونشاندنشان تو را توانی نیست.
پای بر گر�تن از تکیه گاه است و
در جستجوی پای گاه
�رو ریختن سنگ های لغزان است
در مسیر �راز یا �رود کوه ها و دره ها
جستن و گزیدن راهی ست
از میان کلا� در هم راه ها و بی راهه ها
در جستجوی حقایق راه ساز
-حقایق انسانی-

بهار 76

Hamaad  ||  9:50 AM

نامه آغازین

محمد آوازهایش را می �روخت و من مشتاقانه خریدارشان بودم. حر� به حر�، کلمه به کلمه. از او ایده گر�تم.

سروش کتاب شن را ورق می زد و من از پس هر حاشیه نویسی، خواندن نوشته دیگرش را به انتظار می نشستم. از کتاب شن می گ�تیم که ... . پیشنهاد، پیشنهاد او بود.

الناز هم یاورم شد. با یاری او کاغذ پاره هایم را گرد آوردیم و ...

امروز، من دست نوشته هایم را در این بازار می �روشم. سیاه مشق هایم را.

Hamaad  ||  7:10 AM

وبلاگ های دیگرم:

وبلاگ های دوستان:

وبلاگ های پیشنهادی:

سایت های پیشنهادی:

سایت های بزرگان:

گذشته های این وبلاگ: